بهـ نامـ او
امروز بهـ حقیقتـ احساسـ ایمانـ آوردمـ
شاید عجیبـ بهـ نظر بیاید اما
چهارشنبهـ شبـ و دو روز بعدشـ
دچار یکـ استرسـ عجیبـ بودمـ
دربارهـ ی شما
بدجوری دربارهـ حالتانـ احساسـ نگرانی میکردمـ
نمیدانستمـ اینـ نگرانی از کجا نشأت میگیرد
و سعی میکردمـ با منطقمـ خود را مجابـ کنمـ:
تا الآنـ در کلاسی بودند کهـ دوستـ دارند
پسـ دلیلی برای ناراحتی وجود ندارد...
اما دلمـ قرصـ نمیشد
امروز وقتی غمـ چشمانتانـ را دیدمـ
بهـ حقیقتـ احساسـ ایمانـ آوردمـ
شما می خندیدید
اما هر چقدر منطقـ بهـ اینـ لبخند ایمانـ بیاورد
باز همـ احساسـ تصنعی بودنشـ را درکـ میکند
همیشهـ چشمـ ها درگاهـ خوبی برای فهمیدنـ نیستند
گاهی باید دید و باور نکرد
گاهی تنها باید احساسـ کرد
و خود را بهـ آغوشـ باد سپرد
تا اینجا باشی اما دوردستـ ها را درکـ کنی
خودمـ را بهـ دستـ تو،
و تو را بهـ دستـ خدا می سپارمـ
نگرانـ نباشـ!
خدا مراقبمانـ هستـ...
ϰ-†нêmê§ |